قُرب

ای زاهدِ ظاهربین از قُرب چه می پرسی؟
او در من و من در وی
چون بو به گلاب اندر
"نصیرالدین اودهی"

ای زاهدِ ظاهربین از قُرب چه می پرسی؟
او در من و من در وی
چون بو به گلاب اندر
"نصیرالدین اودهی"

شمعیم و خوانده ایم خطِ سرنوشتِ خویش
ما را برای سوز و گداز آفریده اند
"فصیحی هروی"

گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا، نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
"سعدی"

خون می چکد از دیده در این کنجِ صبوری
این صبر که من می کنم افشردنِ جان است
"هوشنگ ابتهاج"

تو که یک گوشه چشمت غمِ عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
"عماد خراسانی"

خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
مــن باشم و
مـــن باشم و مــــن باشم و
مـــــــن
"مهدی اخوان ثالث"

من پشیمان نیستم اما نمی دانم هنوز
دل چرا در بازیِ نیرنگ ها بی رنگ بود
"فاضل نظری"