خاطره ها
خیمه شب بازیِ دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد،
عشق ها می میرند،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند،
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند!

خیمه شب بازیِ دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد،
عشق ها می میرند،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند،
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند!

ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺮﻑ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﮔﻞ ﻧﺎﻳﺎﺑﻲ!
ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺎﻙ ﺷﻘﺎﻳﻖ ﻫﺎ،
ﻋﺎﺑﺮ ﺑﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻱ ﻏﻢ ﺟﺎﺭیست!
ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ؟
ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮین...
"مهدی اخوان ثالث"

گذشته که گذشت و نیست...
آینده هم که نیومده و نیست...
غصه ها مال گذشته و آینده هست...
حالا که گذشته و آینده نیست!...
پس چه غصه ای؟!
تنها حال موجود است که
آن هم نه غصه دارد و نه قصه!!!

از حنجره ات پنجره ای سوی خدا باز
احساس من و ساز تو
جان های هم آهنگ
جان من و آوای تو یاران هم آواز
گلبانگ تو روشنگر جان است
قول و غزلت پرچم شادی ست
بر افراز
"فریدون مشیری"

گاهی وقتا بهتره به بعضی آرزوها هیچ وقت نرسیم تا
هیچوقت فراموشمون نشن...!

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شویلحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود!
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
"قیصر امین پور"

آن سان که برگ
- آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آن سان که مرگ
- آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود و گرم
که افتاد...
"قیصر امین پور"

هست پنهان در نهاد هر بشر!
هر که گرگش را دراندازد به خاک،
رفته رفته مىشود انسان پاک!
هرکه با گرگش مدارا مىکند،
خلق و خوى گرگ پیدا مىکند...
اینکه مردم یکدگر را مىدرند،
گرگهاشان رهنما و رهبرند!
اینکه انسان هست این سان دردمند،
گرگها فرمان روایى مىکنند!
این ستمکاران که با هم همرهند،
گرگهاشان آشنایان همند!
گرگها همراه و انسانها غریب،
با که باید گفت این حال عجیب!
"فریدون مشیری"
